تبليغاتX
سکوت

عنصر عزیزم ... !

 

 

هنگامی که چشمان زیبایت را با میکروسکوپ چشمانم می نگرم حس میکنم که

 

بین انتهای نگاهم با نگاهت پیوند کووالانسی ایجاد می شود تو برایم همچون اکسیژن

 

هستی که زندگی برایم بدون تو به صورت چند اتمی بسی مشکل است.

 

دوست دارم تو را با پر ارزش ترین الکترون های لایه ی ظرفیت قلبم صدا بزنم و در هر

 

شرایط متعارفی به یاد عشق شیمیاییت باشم.

 

بوی تو همچون بوی بنزن خوش است و روی تو همچون بلورهای کلسیم زیباست.

 

عنصر من کمی هم به یون مثبتت فکر کن و نگذار که در تب و تاب عشقت تجزیه شوم

 

و الکترون از دست بدهم. باور کن در غم عشقت آنچنان تحلیل رفته ام که تغییر

 

چگالی داده ام .

 

آنقدر دوستت دارم که دیگران برایم گازهای بی اثرند.

 

بیا و با من مهربان باش تا بتوانیم عشقمان را چون عدد آووگادرو درآخرین لایه ی

 

متناوب افکار دیگران جای داده و ناممان را در جدول تناوب عاشقان قرار دهیم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 1 دی1385 و ساعت 9:41 |

 

ای خوشا قدری طلا از پای تا سر داشتن

 

اندکی الماس حتی یک مول داشتن

 

همچو سدیم از برای عشق ید پرپر شدن

 

چون کلردر سر هوای هاش مثبت داشتن

 

سخت ماندن در قبال مشکلات زندگی

 

نی چو آلکانها هوای شعله در سر داشتن

 

دوستی با دیگران همچو عنصر خوب نهم

 

نی چو آرگون منزوی و گوشه گیری داشتن

 

پایدار مستقیم همچون سیلیس در جهان

 

همچو گوگرد ارتورمبیک استقامت داشتن

 

نیک نامی و نجابت چون گروه هشتمین

 

همچو آهن در سر خود فکر مثبت داشتن

 

همچو همپوشانی سیگما که خیلی محکم است

 

در رسیدن به هدف تصمیم راسخ داشتن

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 1 دی1385 و ساعت 9:35 |

 

           وقتي يك گلدان زرشكي با يك گل زرد با برگ هاي سبز روي             

 

روميزي سفيدي است وسط ميز قهوه اي و وقتي كه دو تا پروانه 

 

نارنجي با خال هاي خاكستري دور آن پر مي زنند تو هم زير   

 

آسمان آبي لباس صورتي ات را بپوش و تاج گلهاي بنفشه را   

 

روي سرت بگذار تا پروانه هاي نارنجي و شب پره هاي بنفش   

 

روي گونه هاي سرخ تو بنشينند. آنگاه نقاشي رنگارنگ روياهاي

 

من كامل مي شود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 4 آبان1385 و ساعت 0:23 |

                               

                                          كشتي پهلو گرفته!!!             

 

آسمان اين شبها كه مي رسد عجيب بيقراري ميكند و زمين داغ دلش تازه ميشود و زخم شرمش سر باز مي زند.

ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي هاي گريه كنند.

و تنها خداست كه مي تواند تسلي دل علي باشد.

ماه حق دارد كه اختفا را براي گريه اختيار كند.

و ستارگان چه كنند اگر سر بر شانه ي يكديگر نگذارند و اين مصيبت را فرياد نزنند؟

آن خانه نمي دانم آن شب به چه قدرتي به پا ايستاده بود.آن مدينه چه مدينه اي بود كه اين مصيبت را تاب آورد و آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه ي عصمت را در خود فرو برد و دم بر نياورد.

آن چه خاكي بود كه به خود جرات داد فاطمه را از علي جدا كند ؟

چرا آن خانه بر جاي ماند ؟

چرا آن مدينه ويران نشد ؟

چرا آسمان به خود نپيچيد ؟

چرا بغض زمين نتركيد ؟

چرا عالم فرو نريخت ؟

چه رازي در شهادت فاطمه نهفته است كه عمود خيمه ي آسمان نشكست ؟

آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟ مگر نه زهرا بالاترين محبوبه ي خدا بود ؟چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت و مدينه زير و رو نشد ؟

كسي هست در خانه ي فاطمه پس از او كه شايد اين راز سر به مهر به دستهاي او گشوده شود. او محرم اسرار فاطمه است از او بپرسيد شايد پاسخ بگويد .

آري در آن شب علي در خانه ي فاطمه سر به محور آفرينش نهاده بود و زار زار مي گريست.

علي آن شب سر بر ديوار كاينات گذاشته بود وبا وجود بي قراري خويش همه را به آرامش فرا مي خواند!  

 

ياس يعني مهرباني بر همه

ياس يعني اسم پاك فاطمه

ياس بوي حوض كوثر ميدهد

عطر اخلاق پيمبر ميدهد

حضرت زهرا د لش از ياس بود

دانه هاي اشكش از الماس بود

عشق محزون علي ياس است و بس

چشم او يك چشمه الماس است وبس

الوداع اي ياس كم عمر اي مجيب

الوداع اي قصه ي امن يجيب

 

و تو اي علي :

 

اوج نگاهت چه بي قرار قصه ي اشك را مي سرايد.

بغض نگاهت چه تنها و بي صدا هق هق مظلوميت را وا ميگويد.

چه در سينه داري ؟ بگو چه شده است ازچه بر لجه ي غم نشسته اي و تكيه بر نخل ماتم زده اي ؟

آرام باش و باز گو يادمان زخم را در سالگشت شميمي از اشك و روايتي از اندوه باران و تصويري از ياس سپيد.......

 

+ نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 8 تیر1385 و ساعت 15:0 |
 

 

                  آخرین مد کفن است !!!

                         (جالبه نه ؟ )

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه 7 تیر1385 و ساعت 1:58 |